تبليغاتX
روزنوشت من
آقای محترم مو سپید راننده تاکسی

شلوار جین و کتونی سفید می پوشی و زنگ موبایلت ring my bell هست نوش جونت

سه تیغ می کنی نوش جون خانومت

 

ولی تورو جدت تو آزادگان با روآ لایی نکش بین اون همه کامیون.....

 

+ نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 23:54 توسط آفرودیت |

خوب می دانم ...

خوب...

حوا که باشی آدم دلت می خواهد.....

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 7:41 توسط آفرودیت |

جوانه می زنم
به روی زخم بر تنم
فقط به حکم بودنم
که من زنم، زنم، زنم
چو هم صدا شویم و
پا به پای هم رویم و
دست به دست هم دهیم و
از ستم رها شویم .....

 

پ.ن: شادباش می گم جایزه ات رو

+ نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 8:18 توسط آفرودیت |

دیگه واقعا دلم نمی خواد حتی یه روزم تو این دیوونه خونه که اسمش وطنه بمونم....
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 21:27 توسط آفرودیت

 

 مادر جان  پشت در  دستشویی دستت به دستگیرهء در

تو چشمام که تو هال نشستم نگاه می کنی و می پرسه؟

- - - مادرجون تو دستشویی هستی ؟!!!

 - - - پس من که اینجا روبرت نشستم کی هستم ؟!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 19:19 توسط آفرودیت |

یارو دو سال پیش ریده به کل زندگیت

حالا واست ای میل می ده که رفیق لای اساسام فلان جزوتو دیدم و یاد تو کردم و حالت چطوره ...

اینجاست که اگه کل  هیکلشم قهوه ای کنی دلت خنک نمی شه.....

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 11:12 توسط آفرودیت |

 

لطفن به مردها دروغ بگید

اونا دوست دارن که دروغ بشنون.....

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 12:52 توسط آفرودیت |

 

 وقتی بادکنک رو دادم دست دختر کوچولوی ۲ ساله

از ته دلش خوشحال شد

اونو تو دستش گرفته بود و مثه یه شاپرک دور باغچه می دوید....

انگار تو دنیای اطرافش هیچ چیزی وجود نداره....

هیچ چیز ...................

 

 

چرا این جور لذت بردن ها رو یادم رفته ......

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 17:54 توسط آفرودیت |

خانم کوچولو به من فرصت بده واسه آخرین بار.....

قهری عیب نداره .....

عصبانی هستی عیب نداره......

ولی به خاطر خدا به من فرصت بده .....

 

بعدتر نوشت : نمی دونم چرا با شنیدن خبر مرگ مایکل جکسون این همه دلم گرفت.........

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 0:11 توسط آفرودیت |

ایمان آورده ام به آغاز فصل سرد....

+ نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 22:31 توسط آفرودیت |