تبليغاتX
روزنوشت من
در واقع میشه گفت

امید چیزی هس که تا ادم رو از پا نندازه ول کن نیس.....

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم فروردین 1391ساعت 17:29 توسط آفرودیت |

دقت کردین؟!

وقتایی که حوصله نداری و می خواهی تو خودت باشی

مادر جان فرت و فرت میاد تو اتاقت و فرت و فرت می خواد باهات حرف بزنه

دوستات زنگ می زنن می خوان درد و دل کنن؟!

همکارت سئوال راجع به نصب ویندوز از ابتدا تا انتها داره؟!

آقایون داداشا بحث های فلسفی اعتقادیشون گل می کنه؟!

اما وقتایی که دلت لک زده واسه دو کلمه حرف زدن

مگس هم پر نمی زنه؟!

+ نوشته شده در جمعه یازدهم فروردین 1391ساعت 0:17 توسط آفرودیت |

این روز ها به آرزوهام فکر می کنم....

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم اسفند 1390ساعت 17:14 توسط آفرودیت |

تلخ شدم

اونقدری که خودم تلخی مو نمی تونم تحمل کنم....

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390ساعت 12:17 توسط آفرودیت |

 

اگر قرار هست که ۶۰ سال عمرمو

 (بلکم بیشتر یا کمتر)

 قرارا باشه پیرو یه مکتب و مسلک و راه و مرام باشم

زیاده اگه یه ماه برم تاریخ بخونم؟!

لااقل بدونم داستان اونایی که ازشون افسانه ساختم

چی بوده؟!!!

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آذر 1390ساعت 10:42 توسط آفرودیت |

با رییس بانو تو شرکت دعوا می کن

به زیر دستات ۱۰ بار یه چیزو می گی ولی باز کار خودشونو می کنن!!!

باز دعوا می کنی ..

تو چمران آقای راننده مگان مثه گاو می پیچه جلوت بوق می زنی با اشاره بهت می گه خل هستی باز دعوا می کنی ..

می ری خواربار فروشی کلی آدامس خرسی می خری میایی خونه سه تا سه تا می ذاری تو دهنت تا شیرین هس می جوی بعد می ندازی دور ....اینکارو اونقدر ادامه می دی تا دلت خنک بشه!!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم تیر 1390ساعت 20:30 توسط آفرودیت |

من ترسو شدم یا دنیا ترسناک شده

صدای زنگ موبایلمم باعث تپش قلبم می شه .....

+ نوشته شده در جمعه هفدهم تیر 1390ساعت 19:54 توسط آفرودیت |

من وایسادم

شما با دقت خنجر رو فرو کن

 از وقتی وارد قلبم شده دیگه درد رو حس نمیکنم....

+ نوشته شده در دوشنبه دوم خرداد 1390ساعت 10:38 توسط آفرودیت |

این روزا چه طعم گسی داره دهنم

 زخم های دخترک ۸ ساله که پدر معتادش شکنجه اش می کرده

 پدر معتادش....

تجاوز ناپدری به دختر خوانده ۱۲ ساله اش

 بیمارهای رها شده تو بیابون های کهریزک

دلم طعم شیرین می خواد

اشکالی داره؟!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390ساعت 12:46 توسط آفرودیت |

بعد عمری رفتم  چت روم !

دو نقر از آدمهایی که از میان خیل عظیم مردان شریف ممکت من به نظر آدم حسابی بودن بهم پیشنهاد دادن دوستانه با هاشون تو خونه شون زندگی کنم!!!

من با کوهبیتینگ مرسوم دنیا هیچ مشکلی ندارم اما یه سووال از این برادران غیور دارم؟

خواهرشونم حق داره اینکار رو بکنه؟همسر احتمالی آینده شون چی؟

 

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم فروردین 1390ساعت 20:23 توسط آفرودیت |